سه داستان استیو جابز در سخنرانی دانشگاه استنفورد
متفرقه
استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند.
توضیح نارنجی: برگردان این سخنرانی توسط نارنجی صورت نگرفته و متاسفانه به خاطر کپی شدن های متعدد، ما نتوانستیم منبع اصلی ترجمه را پیدا کنیم. بنابراین فقط آن را بازنشر می کنیم:
من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغالتحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاههای دنیا درس ميخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز ميخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه ميآمدم و ميرفتم و خب حالا ميخواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.
یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آنها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
اینگونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج ميكردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای كه ميخواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه ميخواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست ميشود.
اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه ميكنم ميبینم كه یكی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاسهایی را بروم كه به آنها علاقهای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم ميخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس ميدادم كه با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی ميكردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونیام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربهی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیمهای خطاطی را در كشور ميداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی ميشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبك آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت ميبردم. امیدی نداشتم كه كلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاسها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی ميكردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونتهای كامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن كلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب ميبینید آدم وقتی آینده را نگاه ميكند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه ميكند متوجه ارتباط این اتفاقها ميشود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:
من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.
ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر ميتواند از شركتی كه خودش تأسیس ميكند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر ميكردیم توانایی خوبی برای ادارهی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش ميرفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آیندهی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس ميكردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.
شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.
پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العادهی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض ميدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما ميكوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام ميدادم كه واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه توی آینه نگاه ميكنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام ميدهم یا نه.
هر موقع جواب این سؤال نه باشد من ميفهمم در زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
حدود یك سال پیش دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بكنم.
این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آنها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معدهام ميگذشت و وارد لوزالمعدهام ميشد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد
چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آنهایی كه ميخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ما ست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر ميدارد و راه را برای تازهها باز ميكند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.
موقعی كه من سن شما بودم یك مجلهی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر ميشد كه یكی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست ميشد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یك عكس از صبح زود یك منطقهی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر ميكردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما ميكنم.
نارنجی: اگر به یوتیوب دسترسی دارید می توانید ویدیوی این سخنرانی را با زیرنویس فارسی اینجا ببینید.
مطالب مرتبط:
پایان یک اسطوره تکنولوژی: استیو جابز از دنیا رفت
واکنش ها به درگذشت استیو جابز
استیو جابز شاد در سال ۲۰۰۵
استیو جابز از مدیرعاملی اپل کناره گیری کرد
استعفای استیو جابز و واکنش مدیران فناوری دنیا
پایان یک دوره استیو جابز و مدیریت اپل



Gadget به وسایل کوچک مکانیکی و یا الکترونیکی گفته میشود که اغلب اندازه ای کوچک دارند و دارای کاربرد زیاد و خاص در زندگی هستند.






عالی بود بازم تشکر از نارنجی
اول از همه از نارنجی تشکر می کنم که در مدت کوتاهی مطالب خوبی رو از استیو عزیز منتشر کرده و با این کار به کاربرانش احترام گذاشته. بعد اینکه اگر از مقاله بالا سطحی گذشتید لطفا برگردید و با دقت بخونید و به عظمت روح یک مرد بزرگ پی ببرید. درسهای زیادی توش هست.
مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای دوست که منم زنده به یاد تو به گل رویه تو.............
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
ایول very good
you make the world better place to live
thank you steve jobs
معمولا بعد از مرگ خاطرات خوب باقی میمونن و خاطرات بد فراموش میشن.
برای همین باید مقدار خوب بودن انسانها رو از خاطراتی که ازشون باقی میمونه درک کرد.
جابز انسان بزرگی بود و خدمات زیادی به بشریت کرد و دورانی پر از خاطرات خوب رو برای خودش رقم زد.
امیدوارم در آرامش باشه
داستان سومش .....
مادر بیولوژیکیش مجرد بوده....
خب یک مقدار شعور داشته باشید! به شما چه ارتباطی داره؟ از کل زندگی فوق العاده 1 نفر و از 1سخنرانی فوق العاده عقل کوچیک شما، اگه چیزی باشه اصلا، فقط همین جمله به نرش رسید؟ خاک....
mer30 vaghean,javabi bud
اگر زندگی نامه کامل اون رو بخونید، متوجه میشید که پدر و مادر او معلوم بودند و فقط ازدواجشون رو رسمی نکرده بودند و در آن زمان از نظر قانون نمی توانستند او را نگه دارند. منظور از مجرد این بوده!
مادرش مجرد بوده اين شده توكه مسلمون هم هستي چي شدي چي ميشي؟؟؟
استیو جابز همیشه زنده هست.
"این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری."
"من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام ميدادم كه واقعاً دوستش داشتم. "
"هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید. "
Stay hungry stay foolish
روحش شاد
دلم برای نوابق کشورمون می سوزه که هیچکدوم استو نمی شن!همشون استعدادشون نهفته می مونه
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.
فوق العاده هست این جمله . فوق العاده ....
روحش شد و یادش گرامی باد
این تنها چیزیه که من یکی از طرفدارانش هستم می تونم بگم واقعا سخته که یک آدمی مثل استیو به این زودیا بره :((
اي كاش آدمي مثل من كه به تومني نمي ارزه فدا مي شد تا استيو باشه و باز هم به بشريت خدمت كنه . شايد اينجوري عمر من هم ارزش پيدا مي كرد
به احترام این مرد بزرگ عکس پروفایل های شبکه های اجتماعی تون را به عکس استیو تغییر بدهید
جوری تلاش کن که انگار همیشه در دنیا زنده باقی خواهی ماند وجوری تفکر کن که فردا خواهی مرد
این جمله ی شما خیلی آشنا ست نیما. اگر اشتباه نکنم یا از حضرت حسین (ع) هست یا از حضرت علی (ع). خیلی به جا گفتید.
سلام
من قبلا این سخنرانی را نخونده بودم ولی همیشه برای استیو جابز به عنوان یه انسان کاملا خلاق و متفاوت احترام خاصی قائل بودم گرچه اصلا از محصولات اپل استفاده نمی کردم ولی الان با خوندن این متن واقعا احترامم و همینطور تاسفم بابت فوت آقای جابز چندین برابر شد.
و باز هم از صمیم قلب می گم:
" ممنون و خداحافظ آقای جابز "
واقعا به خاطر از دست دادن چنین روشن فکری متاسسفم
حالا هی اشکمونو در بیارا
درود بر شما
-----------
خوندن مطلب زیر که برگرفته از زنده یاد دکتر شریعتی با این خبر تناسب زیادی داره.
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده :
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز میشناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
افرادی مثل استیو جابز و بیل گیتس مثل بنیانگذاران یه امپراتوری محبوب می مونن. حتی اگه مسیر اون امپراتوری عوض بشه ولی همیشه اسمشون به عنوان فردی نیک تو تاریخ میمونه.
جابز رو با گيتس مقايسه نكن چيزي كه بغزم رو بيشتر مي كنه يتيم بودنشه مثل حضرت محمد
اوه اوه اوه! دیگه به بچگیش ربط نده که داستان
:)) jav gir
دلم برايت تنگ ميشود
براي سيبي كه گاز زدي
براي ثانيه هايي كه براي من براي او براي ما نخوابيدي
دلم برايت تنگ ميشودهر چند خون و خاكمان از هم جداست اما روحمان يكي ست
دلم براي كسي تنگ ميشود كه درخت دانش زندگي را پربارتر كرد
دلم برايت تنگ ميشود
و براي سيبي كه نمي دانم همچنان گاز زده باقي خواهند ماند...
خیلی زیبا بود.
لذت بردم!
تا قبل خوندن این 3 تا داستان خیلی از استیو خوشم نمیومد!
ولی الان نظرم کاملا عوض شده.دمش گرم!
منم شاید ترک تحصیل کردم:D
وااااااای!
من الان رفتم خبرهای پایینتر رو خوندم فهمیدم استیو فوت کرده!
واقعا ناراحت شدم،بغض گلوم رو گرفته!
با اینکه کم عمر کرد اما فراتر از عمرش به دنیای کامپیوتر خدمت کرد
واقعا جا داره از زندگی آقای جابز یه فیلم بسازن
پر از نکات آموزنده و جالب بوده
اگر صد بار هم شکست خوردی هیچ وقت نامید نشو و دوباره و صد باره تلاش کن
حتی اگر یه روزی از شرکت خودت هم اخراجت کردن اینقدر خوب عمل کن و اینقدر امیدوار باش تا همنهایی که باعث شکست خوردنت شدن بیان دنبالت
هیچ وقت ناامید نشو و همیشه دنبال کاری برو که دوستش داری
از مرگ نترس و مردن را بهونه ای برای بهتر زندگی کردن و ایجاد تغییرات بزرگ و مهم در زندگی قرار بده
به نظر شما جابز وقتی شنید که 3 ماه بیشتر زنده نیست نمی تونست بره یه گوشه و ساکت و آروم منتظر مرگ بمونه و سر 3 ماه هم بمیره ولی تلاش کرد و با امید زندگی کرد
خیلی قشنگ بود...
دلم برايت تنگ ميشود
دلم براي سيبي كه گاز زدي تنگ ميشود
براي ثانيه هايي كه براي ما نخوابيدي
براي اشك هايي كه براي ماريختي
براي شوق هايي كه براي ما داشتي
براي دردي كه همراه داشتي
دلم تنگ ميشود
دلم براي تو تنگ ميشود وقتي ميدانم روحمان يكي است
دلم براي تو كه سيبت را به ما هديه كردي هر چند گاز زده
و نمي دانم بعد از تو اين سيب گاز زده سر انجام چه خواهد شد
دلم برايت تنگ ميشود...
تو ارشیوم این ویدیو بود!روزی که استیو جابز،اولین مکینتاش رو معرفی میکنه!!راستش این رو برای کل دانشگاهمون نشون دادم. باورتون بشه یا نشه،لحظه ای که برای اولین بار در تاریخ،کامپیوتر حرف میزنه،منم مثل تمام اون متخصصین و مهندسین توی سالن،کف میزنم و مو به تنم سیخ میشه!!
http://www.youtube.com/watch?v=LyTPDaC4mPc
من هیچ علاقه ای به اپل و محصولاتش نداشتم
اما با شنیدن خبر از دنیا رفتن استیو، اشک در چشمانم جمع شد
انسان بزرگی بود
روحش شاد
مرسي استيو
مرسي براي همه دنيايي كه تو براي ما ساختي
استيو دلمان برايت تنگ ميشود
دلمان براي همه ايده هاي قشنگت تنگ ميشود
نمی دونم چرا ولی وقتی متن را خوندم احساس نزدیکی عمیقی با اون کردم.احساس می کنم اون شخصی بود که روزی همه ما اون را از نزدیک ملاقات کردیم.امیدوارم هیج وقت از یادمون نره که چنین اشخاصی زندگی را برای ما آسون کردند و تمام وجودشون را برای خدمت به ما گذاشتند.به نظر من رتبه و مقام استیو در اون دنیا از بسیاری از انسان هایی که فقط و فقط به فکر نماز خوندن و دعا کردن و تسبیح گفتن هستند بالاتر است.کاش می شد ما هم در مراسم فوت او شرکت داشتیم.
R.I.P Steve Jobs
همون بهتر که مرد . چرا ناراحتید ؟ آنقدر از این استیو جابز ها ریخته تو ایرا کسی قدرش هم نمیدونه ! آدم بود ؟ همین که جز کسانی بود که ایران رو تحری کرده برای خودش کافی که بگی انسان نیست . فقط بسیار باهوش و مدبر بود که این ویژگی در تمام دنیا افرادش پیدا میشن
نمیخوام بگم حرفتو تکذیب کنما اما همین افرادی که میگی چند درسدشوم مثل استیو جابز شدن؟؟
چند نفرشون میتونن اگه تو جای استیو جابز قرار بگیرن همون کارهارو انجام بدن ؟؟
میتونن فقط اراده میخواد چند نفر ما سعی کردیم به جای جابز باشیم ؟ بجای این که تو خیالامون دنبال شخصیتی مثل جابز باشیم
جابز خیالی نبود !
جابز اسطوره ای حقیقی بود که باید در افسانه ها دنبال افرادی مثل او گشت !
ما اسطوزه هایی داریم همچون شهیدان . این از تنبلی ماست که کسی مثل جابز نمیشیم . راستی حالا چرا جابز باید شش اکتبر بمیره چرا دیشب نمزد
از تنبلي ما نيست از يك چيز ديگس
جابز 5 اكتبر فوت شد
فرستادن نظر جدید